تبليغاتX
شیطونیهای بچه گانه!
هنوز بچه ایم
اول سلام میکنم(فکر میکنم اولین بار که دارم در وبم حرف میزنم)  دوم اینکه خواستم درباره این شعری که از فریدون مشیری براتون نوشتم یه توضیح کوچیکی بدمالبته واسه علاقه مندانی که این شعرو میخونن نه اینکه فقط کامنت میذارن....دقیقآ اگه به خط بیستم نگاه کنید نوشته (( موسی چومبه ))خب چرا میخندین؟ خنده نداشتمن چون خیلی از این شعر خوشم اومد وعلاقه خاصی پیدا کردم که ببینم معنی این جمله چیه از بابام پرسیدم گفت یکی از رهبران آزادی خواه کنگُوستبه هر حال من واسه کسایی گفتم که مثه خودم معنی این قسمت رو نفهمیدن وگرنه من نمیخواستم به دانشمندان عزیز توهینی کرده باشم....

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان " آدم "

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مُرد!

گرچه " آدم " زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که شلاق و خون دیوار چین را

ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن " موسی چومبه " هاست!

روزگار مرگ انسانیت است

من ، از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

و در این ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در

سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان

میکنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرسد

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،

صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق،

گفتگو از مرگِ انسانیت است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط فرناز | 
وقتی که چشمت... تنهای تنها... تو بستر عشق، خوابش نمی برد

               من با تو بودم، اما ندیدی...

وقتی خیالت پروانه میشد... تا شعله می رفت... اما نمی مرد...

              من با تو بودم، اما ندیدی...

شبی که در قفس باز بود و تو ... می تونستی بری و آب بشی...

   دست کم تا لب تاریکی بیایی... مث یه حادثه آفتاب بشی...

                                 موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی ....

          برای رفتن...

من با تو بودم،من با تو بودم، اما ندیدی...

                   وقتی که چشمات غیر از نگاهت... آیینه هم داشت...

وقتی نگاهت تا بی نهایت یه لحظه کم داشت...

                                                         چشم انتظار اون لحظه بودم...

                        آیینه دار اون لحظه بودم

اما ندیدی... من با تو بودم... اما ندیدی...

   

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط فرناز | 
می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند

می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم

می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم

می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم

می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم

می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو...

می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی

می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند

             می ترسم.....................

 

تقدیم به بهترین دوستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط فرناز | 
بارها و بارها نوشتم

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو

برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم

که بخواني تا بداني

                تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي

که بخواني تا بداني

برايم همچون آب براي گل

برايت مينويسم که بخواني و بداني

من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام

آسان از دست نخواهم داد

مينويسم تا بداني

              وقتي آمدي پاييز بود

با آمدنت پاييز را بهار کردي

زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را

نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود

نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند

تو را به دل بهاريت قسم

             بمان و فصل ها را بهم نريز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط فرناز | 

اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پايم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگري را نبود اين چنينی

پريزاد عشقو مه آسا کشيدی
خدا را به شور تماشا کشيدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی يه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که درياب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترينی
تو يک جمع عاشق ، تو صادقترينی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پايت شکستم

تو از اين شکستن خبرداري يا نه
هنوز شور عشقو به سر داری يا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی يه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که درياب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترينی
تو يک جمع عاشق ، تو صادقترينی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو يادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو يادگاری

من اون ماهو دادم به تو يادگاری
من اون ماهو دادم به تو يادگاری
من اون ماهو دادم به تو يادگاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط فرناز | 
 

 

>

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

red sevom.persianblog > JUST IM8L